تبلیغات
آلاء - مطالب تیر 1387
چهارشنبه 26 تیر 1387  12:07 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 27 تیر 1387 10:07 ق.ظ
نوع مطلب: نعمت ولایت ،

این چهارمین روزی بود که من مقابل صومعه روی تخت سنگ های کوهستان نشسته و چشم به دروازه ی آن دوخته بودم. در این چهار روز بی آن که ضربه ای به در زده یا آن که ندایی داده باشم، یک سره انتظار لحظه ای را می کشیدم که قامت آن مرد عجیب در مقابل در ظاهر شود و من او را از نزدیک ببینم، کسی که برای دیدن او رنج این سفر دور و دراز را بر خود هموار ساختم تا آخرین راز ناشناخته ی عمرم را از او بپرسم.

در همان حال به گذشته می اندیشیدم. از آن روزی که به کسوت راهبان درآمده بودم با خود عهد کردم که هر آن چه دانستنی در زمین است بیاموزم تا در میان مسیحیان مردی داناتر از من نباشد. به این دانسته های خود دلخوش بودم که آوازه ی آن مرد هندی به گوشم رسید که یک شبه به بیت المقدس سفر نموده و باز می گشت.

چون از سرّ این قدرت جویا شدم، به من گفتند او از راز آن اسمی با خبر شده که آصف بن برخیا تخت ملکه ی سبا را با آن نزد سلیمان آورد. به من گفتند که او در صومعه ای در میان کوه ها زندگی می کند. در میان آن دیر نهر آبی جاری است که او از آن می آشامد و مزرعه ی کوچکی که بدون هیچ بذر و باغبانی حاصل می دهد. او پیوسته در آن جا به عبادت مشغول بوده و از آن خارج نمی گردد... .

لذا مصمم شدم که به صومعه ی او در هند سفر کرده و علم آن اسم را از وی بیاموزم. پس بار سفر بسته و دیار خود یمن را ترک گفته و دشت ها و بیابان های زیادی را پشت سر نهاده و سرانجام خود را به این دیر رسانیدم.

حالا من این جا پشت درهای بسته به انتظار نشسته بودم. یعنی می شد معجزه ای اتفاق افتد و مرد دیر نشین خارج شود و من او را ببینم.

سرانجام آن معجزه رخ داد. همان طور که نشسته بودم، صدایی شنیدم. چون روی برگرداندم گاوی را دیدم که بر پشت آن هیزم بسته بودند. حیوان که گویی راه خود را می شناخت به در نزدیک شد و با فشار سر آن را باز کرد و وارد شد. من نیز به دنبال گاو روانه گشته و پای به خانه نهادم.

چون چند قدم به جلو برداشتم، مرد را دیدم که زیر آسمان به مناجات و دعا ایستاده بود. گاه به آسمان می نگریست و اشک ریزان نجوا می نمود. گاه به زمین و گاه به کوه ها. قطرات اشک روی گونه هایش می لغزید و فرو می افتاد.

من به او نزدیک شده و گفتم: سبحان الله! مثل تو در این زمانه چه قدر کم پیدا می شود.

مرد گفت: نه چنین نیست. من تنها یکی از موالیان آن مردی هستم که تو هنگام آمدن به این جا از کنار سرزمین او گذشتی.

آن روز من سرگذشت خود را با مرد دیر نشین در میان نهاده و به او گفتم: من شنیده ام که تو نامی از نام های پروردگار را آموخته ای و به کمک آن یک شبه به بیت المقدس رفته و باز می گردی. من آمده ام تا آن نام را از تو فرا بگیرم.

مرد بی توجه به سؤال من پرسید: آیا تو می دانی که بیت المقدس کجاست؟!

گفتم: بله در شام است.

او گفت: بله در شام نیز جایی هست که محراب پیامبران بوده لکن این که من می گویم جایگاه پاک و مطهر اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله می باشد.

من سخن او را قطع نموده و گفتم: در هر حال ای مرد عابد من به خاطر تو رنج سفر را بر خود هموار ساخته، از شهری به شهری آمده و از دریا ها عبور نموده و شب ها را با ترس به صبح رسانیده و روزها را ناامیدانه طی مسافت نمودم و اکنون به دیر تو رسیدم و از تو می خواهم که راز آن اسم مقدس را به من بیاموزی تا من نیز چون تو علم آن را بدانم.

مرد دیر نشین دقایقی در صورت من خیره شد و چنین گفت: ای مرد از سیمای تو چنین بر می آید که انسانی پاک نهاد می باشی و نطفه ی تو بسته نگردیده مگر در حالتی که والدین تو دعا خوانده و شب زنده داری نموده و عاقبت به خیری تو را از خدا خواسته بودند. من اکنون برای تو تکلیفی مهم تر از این نمی بینم که از همان مسیری که آمده ای برگردی و خود را به مدینه ی طیبه ی پیامبر صلی الله علیه و آله برسانی. وقتی که به شهر رسیدی ابتدا سه روز صبر کن که کسی متوجه علت حضور تو نشود. سپس با این نشانه هایی که به تو می دهم خود را به مجلس موسی بن جعفر برسان. آن گاه سلام مرا به او ابلاغ نما و آن چه لازمه ی سعادت خود می دانی از او سوال کن.

آن چنان محو گفتار مرد دیر نشین گشته بودم که بی هیچ سوال دیگری راه خویش را پیش گرفته و با نشانه ای که او داده بود خود را به مدینه رسانیدم. و اینک در خدمت شما ایستاده ام.

راهب سخن خویش را به پایان برده و با تواضع و ادب سر فرو افکنده در انتظار کلام امام ماند.

امام کاظم علیه السلام در حالی که لبخندی بر لب داشت فرمود: ای راهب یقینا آن مرد دیر نشیم محبت و خیرخواهی را در حق تو تمام نموده و تو را به سوی سعادت رهنما گشته.

راهب پرسید: فدایت شوم نام او چیست؟!

امام فرمود: او مردی ایرانی به نام متمم بن فیروز است از کسانی که به خداوند ایمان آورده و با اخلاص و یقین او را اطاعت می نماید. او از بیم گمراهان سرزمین خود به کوه پناه برده و در مکانی که برای خویش ساخته به عبادت مشغول می باشد. هر سال به نیروی الهی دو بار به مکه آمده و حج عمره به جای می آورد. می بینی که خداوند این گونه شکر گزاران را پاداش می دهد. اکنون پرسش های خود را بپرس.

پس راهب سوال های خویش را از امام پرسیده و پاسخ آن را تمام و کمال دریافت نمود. سپس شهادتین بر زبان آورده و مسلمان گردید.

***

آنچه خواندید ترجمه ای آزاد بود از ....

لینکهای روزانه :

.........

ادامه مطلب رو اینجا ببینین ...   


نظرات()